عبد الرزاق اللاهيجي

35

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )

10 در مدح امير المؤمنين على ( ع ) [ اگر صبا بگشايد ز زلف يار گره ] اگر صبا بگشايد ز زلف يار گره * مرا به دل فكند رشك او هزار گره چنين كه از دل و جانم برآورى تو دمار * برآرد از سر زلف تو هم دمار گره هزار رشتهء جان شد گره‌گره زين پس * روا مدار بران زلف تاب‌دار گره ز ضعف تاب گره چون نداشت رشتهء جان * به تار زلف تو پيچيده شد هزار گره گره ز رشتهء جان وانشد به ناخن سعى * كه نازكست بسى تار و استوار گره گره گشاد ز ابرو و راه شكوه ببست * گره‌گشايى او زد مرا به كار گره خوشست چين به جبين وى اى شكر خنده * به لب ميا و ز ابروش برمدار گره از آنكه با سر زلف تو نسبتى دارد * مرا به دل فتد و دارد افتخار گره گره بر ابروى خود مىزنى و غيرت من * كه يافت بر سر چشم كه اعتبار گره به يك عبور نسيمى برون شدت از زلف * نبوده است چو عهد تو پايدار گره لبى به خنده گشودى به باغ و از حسرت * چو غنچه شد گل خندان به شاخسار گره گره ز رشتهء جان وانمىكنم هرگز * كه مانده است ز زلف تو يادگار گره چو در خزان به در آيى به عزم سير چمن * ز رشك غنچه شود در دل بهار گره روان به ديده ز دل قطره‌هاى خون نبود * ز آبيارى چشمم شد آبدار گره ز دست يك گره دل به تنگ بودم از آن * كه مىفكند به كارم چو زلف يار گره كنون چه چاره كنم كز غمت به سينهء تنگ * به جاى يك گره افتاده صد هزار گره چسان نباشد كوتاه رشتهء عمرم * كه خورده است ز زلف تو بيشمار گره مرا كه رشتهء جان از غم تو مىبايست * چرا شد آخر چون تار تاب‌دار گره گره‌گره شده زلف كجت بدان ماند * كه اوفتد به كمند جهان‌مدار گره كمند شير شكارى كه در هواى خمش * شدست رشتهء جان در تن شكار گره علىّ عاليقدر آنكه ناخن عدلش * نهشت در دل پركين روزگار گره گره‌گشايى او بس كه عقده‌اى نگذاشت * به عهد او نشود زلف را دچار گره به عهد ناخن عدلش دگر چه‌كار كند * مگر فتد به دل خصم شهريار گره به دور وعده وفا دوست طبع معتدلش * نماند در رگ شهراه انتظار گره چشيد كام دلم لذت گشايش او * هزار شكر كه آمد مرا به كار گره ز بيم او نتوان دم زد از ستم كه شود * نفس به سينهء مرد ستيزه‌كار گره